![]() |
![]() |
|
| پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند |
*خدایا دوستت دارم! به خاطر نعمت هایی را که بهایشان را گران می پردازیم! به خاطر جنگلی که برایمان آفریده ای , به خاطر همه چیز و هیچ چیزی که داریم! خدایا دوستت دارم ! به خاطر هوایی که فعلا رایگان است!!! *در طوفان زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است! *سالهاست اسم بازی من و خدا زندگیست... هیچ چیز مثل بازی ما عجیب نیست! بازی ای که ساده است و سخت... مثل بازی بهار و درخت با خدا طرف شدن کار مشکلی است.... زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی است... *مادر ترزا میگه: وقتی که هیچ جیز نداری, صاحب همه چیز هستی...!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:27 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود...
زیر این سقف کبود... یه غریبه آشنا! دل و جونمو ربود... این جوری نیگام نکن !!! گل یاس مهربون... اون غریبه خودتی همیشه پیشم بمون....! سحر 20 ساله یه مسافر تنها در حوالی جاده که اومده به صدای بارون گوش بسپره...! همین! |
|
RSS
|