![]() |
![]() |
|
| پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند |
می دانی عزیز من, آدمها این روزها به دنبال آسان ترین رابطه هایند, همه چیز را کوتاه و فشرده می خواهند حاضر و آماده!... برای همین است که آخر مطالب طولانی نظر می دهند: وبلاگ زیبایی داری به من هم سر بزن! این روزها دیگر کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را از روی نوشته هایش کشف کند, زیبایی هایش را بیرون بکشد,تلخی هایش را صبر کند,آدم های امروز دوستی های کنسروی می خواهند, هیچ کس حال و حوصله ی پخت و پز ندارد, یک کنسرو می خواهند که فقط درش را باز کنند! بعد یک نفر مهربان و شیرین از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزند و بگوید حق با توست! من اما دوست دارم ذهن همه را بخوانم, درد هایشان را بچشم, شادی هایشان را حس کنم, ساعت ها پست های طولانیشان را بخوانم تا بفهمم پشت این همه حرف چه غمی نهفته؟! من آدم ها را دوست دارم! نه به خاطر آنچه بروز می دهند, به خاطر آنچه هستند و نمی توتنند فریاد بزنند! دوست دارم چشم هاشان را تماشا کنم, غرق شوم در رازهاشان, احساسات به زبان نیامده شان را کشف کنم و بعد عاشقشان شوم!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11:9 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود...
زیر این سقف کبود... یه غریبه آشنا! دل و جونمو ربود... این جوری نیگام نکن !!! گل یاس مهربون... اون غریبه خودتی همیشه پیشم بمون....! سحر 20 ساله یه مسافر تنها در حوالی جاده که اومده به صدای بارون گوش بسپره...! همین! |
|
RSS
|