![]() |
![]() |
|
| پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند |
|
گاهی شبا از دلتنگی خوابم نمی بره!!! کاش می دونستی!..........که دلتنگی من ازحرفهای تلخ توست! کاش چشم های مرطوب مرا باور می کردی ... می فهمیدی این باران نیست که می بارد... صدای خسته ی من است که ....
خدا جونم مگه من دنبال چیم؟جز تو؟! یه جایی خوندم ... وخدا محبت است! مگه جز مهربونی و محبت چیز دیگه می خوام؟! پس چرا راه تاریکه؟؟؟ شاید من خیلی تارم... خدای من به دامن هر شب... هزاران ستاره نشسته... ..............شبم من خدایااااااااااااااااا به دامنم... چرا؟......... یک ستاره ندارم؟
وقتی در مقابل عشقی که ارسال می کنم! هیچ محبت و عشقی دریافت نمی کنم..........دلتنگ و خسته می شم!!! هیچ چیز آرومم نمی کنه........هیچ نیرویی جز خدا بهم امید نمی ده... خدایا مهربونم... نکند بادی بیاید!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 0:25 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود...
زیر این سقف کبود... یه غریبه آشنا! دل و جونمو ربود... این جوری نیگام نکن !!! گل یاس مهربون... اون غریبه خودتی همیشه پیشم بمون....! سحر 20 ساله یه مسافر تنها در حوالی جاده که اومده به صدای بارون گوش بسپره...! همین! |
|
RSS
|