![]() |
![]() |
|
| پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند |
|
خدای خوبم می دونم که کارم شده گله از تنهایی هام. منو ببخش!!! اما امروز فقط اومدم بگم ... خیلی خیلی ممنونم از این که همه چیز مرتبه ! به خاطر اون دست مهربونت...به خاطر همه جیز...
شب و تنهایی و تاریکی و یک شمع روشن خدایا! نکند بادی بیاید پناهم باش. عشقم باش. خدایم باش. میخوام فقط عشق تو توی قلبم باشه. فقط تو رو دوست داشته باشم . چون میدونم جواب اعتمادم رو میدی ٬دلمو نمی شکنی و...دوستم داری...باشه..قبول....منم دوستت دارم...خیلی زیاد....بیشتر از همیشه. فقط از من خسته نشو... روزهام مي گذره ٬ بدون اينكه احساس كنم ... سرگرمم... يه جور دل مشغولي ...یه انگیزه یه هدف ...و یک عشق خدا رو شکر می کنم!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 22:13 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود...
زیر این سقف کبود... یه غریبه آشنا! دل و جونمو ربود... این جوری نیگام نکن !!! گل یاس مهربون... اون غریبه خودتی همیشه پیشم بمون....! سحر 20 ساله یه مسافر تنها در حوالی جاده که اومده به صدای بارون گوش بسپره...! همین! |
|
RSS
|