![]() |
![]() |
|
| پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند |
|
اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنشه؟!! چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه رو به خاطر بيار.......... اگه چشمات تر شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داري!!! وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود!!! ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ............ کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن........ نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نميفهمه!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 20:50 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود...
زیر این سقف کبود... یه غریبه آشنا! دل و جونمو ربود... این جوری نیگام نکن !!! گل یاس مهربون... اون غریبه خودتی همیشه پیشم بمون....! سحر 20 ساله یه مسافر تنها در حوالی جاده که اومده به صدای بارون گوش بسپره...! همین! |
|
RSS
|