![]() |
![]() |
|
| پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند |
|
خداحافظ همين حالا، ... همين حالا که من تنهام خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد... به ياد آسموني که منوووووو از چشم تومي ديد اگه گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت سادست! نه اين که مي شه باور کرد دوباره آخر جادست! خداحافظ واسه اينکه نبنديم دل به رويا ها!!! بدونيم بي توو با تو هميينه رسم اين دنيا ، خداحافظ خداحافظ همين حالا خدا حافظ... (به ياد دوست خوب خودم ثمر جون) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم دی 1385ساعت 11:21 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود...
زیر این سقف کبود... یه غریبه آشنا! دل و جونمو ربود... این جوری نیگام نکن !!! گل یاس مهربون... اون غریبه خودتی همیشه پیشم بمون....! سحر 20 ساله یه مسافر تنها در حوالی جاده که اومده به صدای بارون گوش بسپره...! همین! |
|
RSS
|