![]() |
![]() |
|
| پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند |
|
نميدانم چرا بهترين لحظه هاي جواني... در فكر و خيال به هدر مي رود؟ در التهاب يافتن راهي براي گفتن يك جمله به آن كه دوستش مي داري كه: "نا خواسته عاشقت شده ام سعي كن بفهمي!!!!!" (كار ديگري از دستم بر نمي آمد موفق باشي!)
به نظر شما چرا هيچ راهي آروممون نميكنه؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 21:54 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود...
زیر این سقف کبود... یه غریبه آشنا! دل و جونمو ربود... این جوری نیگام نکن !!! گل یاس مهربون... اون غریبه خودتی همیشه پیشم بمون....! سحر 20 ساله یه مسافر تنها در حوالی جاده که اومده به صدای بارون گوش بسپره...! همین! |
|
RSS
|