![]() |
![]() |
|
| پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند |
|
گفتم اگه برم سفر شايد بري از خاطرم
راهي شدم به نا کجا تا امروزم مسافرم اما نرفتي از ياد من تو بد ترين لحظه ها زنده ميشد تو ذهن من با تو بودن خاطره ها تصوير تو تو فکر من زيبا ترين بهونه بود من رفتم ونفهميدي احساس من راجع به تو چگونه بود شاعر:دوست خوبم orod |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 11:22 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود...
زیر این سقف کبود... یه غریبه آشنا! دل و جونمو ربود... این جوری نیگام نکن !!! گل یاس مهربون... اون غریبه خودتی همیشه پیشم بمون....! سحر 20 ساله یه مسافر تنها در حوالی جاده که اومده به صدای بارون گوش بسپره...! همین! |
|
RSS
|