![]() |
![]() |
|
| پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند |
|
سلام دوستاي مهربونم ببخشيد كه امروز دلم گرفته و شما مجبوريد خوندن اين غم وغصه هارو تحمل كنيد من تا حالا از اين پست ها نداشتم .راستش خجالت ميكشم كه مستقيم غصه هامو بگم به خاطر همينه كه هميشه مي خوام يه جوري تو شعرايي كه مي نويسم دلتنگي هام رو رها كنم. نميدونم از كجاي اين آسمون ابري بگم.دلم بد جوري گرفته .احساس مي كنم كه چيزي گم كردم يه كاري رو نا تموم گذاشتم يا توي جاده ي زندگي يه كسي رو يا يه چيزي رو جا گذاشتم.ميدونم كه خدا جونم هيچ وقت تنهام نمي ذاره و تنها كسيه كه هميشه پيشم ميمونه بهم اميد مي ده. نگفته مي دونه كه چه آشوبي تو دلم بر پاست. ... ولي با اين همه نميدونم چرا اينقدر دلم پر از گريه اس .شايد از خودم ميترسم .دلم مي خوادخودمو باور كنم تو آينه نگاه كنم به چشام خيره بشم به خودم اطمينان بدم كه خدا هميشه بيداره.دلم ميخواد يكي بهم بگه غصه نخور .همه چي درست ميشه.دنيا كه به آخر نرسيده... اما من به شما دوستاي خوبم ميگم هر وقت كه احساس تنهايي كردين اين حقيقت رو به ياد بيارين كه سحر دوست هميشگي شماست هميشه رو رفاقتم حساب كنيد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 0:47 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود...
زیر این سقف کبود... یه غریبه آشنا! دل و جونمو ربود... این جوری نیگام نکن !!! گل یاس مهربون... اون غریبه خودتی همیشه پیشم بمون....! سحر 20 ساله یه مسافر تنها در حوالی جاده که اومده به صدای بارون گوش بسپره...! همین! |
|
RSS
|