![]() |
![]() |
|
| پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند |
|
يه مسافر تنها... در حوالي جاده ... مثل پنجره: دلباز... مثل سايه ها ساده... بي خيال از دنيا با تبسمي شيرين آمده پر از احساس دل به زندگي داده واي از اين باران: قصه گوي سال هاي بي حضور كه با وسواسي شگرف حلقه هاي دلبستگي را خيس مي كند آن قدر خيس تا لبريز شوند (دوستاي عزيزم به زودي مطالب رو بيشتر ميكنم و همينطور عكسها رو) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 20:53 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود...
زیر این سقف کبود... یه غریبه آشنا! دل و جونمو ربود... این جوری نیگام نکن !!! گل یاس مهربون... اون غریبه خودتی همیشه پیشم بمون....! سحر 20 ساله یه مسافر تنها در حوالی جاده که اومده به صدای بارون گوش بسپره...! همین! |
|
RSS
|