![]() |
![]() |
|
| پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند |
|
گاه و بی گاه دلم بد جوری واسه خدا تنگ می شه، یه وقتایی دلم می خواد بهم وقت بده و تو یه جلسه خصوصی دو نفره درددلامو بشنوه! اون منو از ملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت قبلی محروم نمی کنه! هیچ وقت اسمم واسه صحبت با اون وارد یه لیست انتظار طویل نمیشه که معلوم نیست کی نوبت به من می رسه،محــــــــــــــــــاله، محاله ممکنه بهم بگه نمی پذیرمت...! خیلی بزرگواره، با وجودی که بالاترین مقام این دنیای شلوغ پلوغه، هیچ وقت منتظرم نمی ذاره. گاهی اوقات واسش نامه می نویسم و میدونم که نامه هامو بی جواب نمي ذاره... وقتی تو دفتر خاطراتم نامه هام رو مرور می کنم میبینم حتی یه دونشم بی جواب نمونده. من و خدا یه قول و قراری با هم گذاشتیم. اون به من قول داده که همیشه مراقبم باشه و کمتر از عالی بهم نده و من بهش قول دادم حتی اگه دل بی قرارم در حسرت آرزویی بال بال می زد و شوق استجابت دعایی آتیشم می زد، با تموم وجودم بدون ذره ای تردید اول بگم اجازه خدایا؟ خدایا تو اجازه میدی؟ تو صلاح می دونی؟ اگه تو ناراضی باشی دلم به نا رضایتیت راضی نمیشه. میدونم آخه تو دوسم داری همیشه برام بهترین ها رو خواستی، اصلا از خوبی بی انتهای تو بد خواستن واسه بنده هات محاله!!! اعتراف می کنم قول سنگینیه و عمل کردن بهش مثه به زبون آوردنش کار ساده ای نیست. واسه همین از خودش خواستم و بهش گفتم : من فقط یه بنده ام، چیزایی هست که تو می دونی و شاید من هیچ وقت نفهمم. اسراری هست که شاید دونستنش،فهمیدنش، تو ظرف ادراک و گمان من نگنجه! اینو تو می دونی پس واسه لحظه های دشوار، به من قدرت تحملشو ببخش...! منو به اون نقطه برسون که همیشه یادم بمونه، همیه چیز از سوی تو خیر مطلقه، حتی اگه همه چیز عذاب آور و دشوار باش. گاهی اوقات آرزویی داشتم و زیر آرزو هام نوشتی موافقت نمی شود. راستش اولش حس خوبی نداشتم.دلم می گرفت. شاید به خاطر جنسم که شیشه حس و عاطفه بود. منو ببخش که یه وقتایی از سر بی صبری و ناشکیبایی، تو خلوت و تنهاییم ازت می پرسیدم، آخه چرا؟ وقتایی که هر چی فکر می کردم، فکر اسیر خاکم به هیچ جا نمی رسید. پیش می اومد که با یه بغض توی گلوم تکرار کنم، آخه واسه چی؟... چی می شد اگه...؟ یه وقتایی از سر بی حوصلگی و فراموشکاری بهت گله می کردم. چه قدر از بزرگواریت شرمنده ام، که منو تو تموم لحظه های ناشکریم، تو تموم لحظه های بی صبریم، با محبت تحملم کردی ، نه تنبیهم کردی، نه حتی ذره ای محبتت رو ازم دریغ کردی. توی تنها ترین لحظات تنهاییم، درست تو لحظه هایی که فکر می کردم هیچ کس نیست، واسم نشونه می فرستادی که من خودم تا آخرین لحظه باهاتم، واسه تمومی لحظه هات همراهتم. من تنها بنده ی تو نبودم، اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی... تو تنها و محکمترین قوت قلب دل تنهام، تو طوفان های زندگیم، تو ابتدا و اصل آرامشم، تو از من به من نزدیکتر بودی، موندم که چه طور گاهی اوقات چشمای غافلم ندیدت، اما تو هیچ وقت حتی لحظه ای منو ترک نکردی. روزایی رسید که فکر کردم با من قهری،تو حتی در همون لحظه ها، با همون فکر اشتباه، که حتی از به خاطر آوردنش شرمنده میشم، از من قهر نکردی، منو به خاطر اون فکر اشتباه و کودکانه، طرد نکردی! من دوستت دارم، منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه، اما دلم به بزرگی بی حد تو خوشه و پشتم به کمک های توگرم. از تو سپاسگزارم که همیشه با بزرگواری کمکم کردی! تو همونی که هر وقت ازت یاد کردم بهم امید بخشیدی، تو یادت چیزی هست که منو زیر و رو می کنه، غصه هامو می شوره و دلشکستگی هامو ترمیم می کنه. چیزی که در هیچ چیز غیر از یاد تو نیست! هر وقت خواستم ببینمت، بی درنگ با مهربونی ،در رو به روم باز کردی، نگاه نکردی گناهکارم، حذفم نکردی. من همیشه دست خالی به دیدنت اومدم ام تو همیشه با دست پر روانه ام کردی! هر وقت صدات کردم، طوری بهم جواب دادی که انگار مدتهاست منتظرم بودی.هر وقت ندونسته از بی راه سر در آوردم، خودت منو صدا کردی. گاهی با تلنگر اتفاقات ساده روزمره، منو از ادامه یه راه غلط منع کردی. اما حتی اون وقتی که ازم مکدر بودی، با بزرگواری آبرومو حفظ کردی.تو همیشه خدا بودی و من همیشه حتی کمتر از یه بنده! به من از صفات و ذاتت چیزایی ببخش تا جسم خاکی من به روح آسمونی تو حتی شده یه سر سوزن نزدیک تر بشه...!
به حافظه ام قدرتی ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هیچ وقت از خاطر نبره، به اراده ام همتی ببخش، تا استوار بر این عهد پا بر جا بمونه...! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:51 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود...
زیر این سقف کبود... یه غریبه آشنا! دل و جونمو ربود... این جوری نیگام نکن !!! گل یاس مهربون... اون غریبه خودتی همیشه پیشم بمون....! سحر 20 ساله یه مسافر تنها در حوالی جاده که اومده به صدای بارون گوش بسپره...! همین! |
|
RSS
|