![]() |
![]() |
|
| پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند |
|
نینایی ...
نمی دونم که کجا و با کی هستی...! اما میدونم که همیشه تو قلبمی! خیلی دلم برات تنگه... خیلی!
سوی چشمانم را فرو کش....................... می توانم ببینمت! گوش هایم را ببر............................ می توانم بشنومت! و بی پا می توانم به سویت بپویم و بی دهان نیز میتوانم بخوانمت...! بازو هایم را ببر... تــــــــــــــــــنگ در بـــــــــــرت می گیرم ... با دلم چنان که با دستانم...! قلبم را از تپیدن باز دار مغزم خواهد تپید!!! و اگر در مغزم آتش افکنی تو را در خونم خواهم برد...........!!! ماریا ریکله |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:27 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود...
زیر این سقف کبود... یه غریبه آشنا! دل و جونمو ربود... این جوری نیگام نکن !!! گل یاس مهربون... اون غریبه خودتی همیشه پیشم بمون....! سحر 20 ساله یه مسافر تنها در حوالی جاده که اومده به صدای بارون گوش بسپره...! همین! |
|
RSS
|