![]() |
![]() |
|
| پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند |
|
اي ... از کجا آمد ه ای ؟ من اگر می بارم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 1:26 توسط سحر |
|
|
باران يه شوقه براي رهايي
رهايي از سرزمين تنهايي...
و صداي باران براي من و تو لالايي است! يه لالايي که آسمون مهربون با کمک ابر عاشق براي ما
مي خونه. اگر اين باور را داري پس اين تو و اين هم صداي باران!!!
يا در اسمان به ستاره ي ديگري سلام كردم!!!. توقعي از تو ندارم!!!... اگر دوست نداري در همان دامنه ي دور دريا بمان!!!... هر جور راحتي........ باران زده ي من!!!!!.......... همين سوسوي تو از ان سوي پرده ي دوري براي روشن كردن اتاق تنهاي ام كافي است!!!... من كه اينجا كاري نمي كنم....فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم!!!!.......همين....!! اين كار هم كه نور نمي خواهد.....!!! مي دانم كه به حرفهايم مي خندي...............!!!!
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 0:28 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود...
زیر این سقف کبود... یه غریبه آشنا! دل و جونمو ربود... این جوری نیگام نکن !!! گل یاس مهربون... اون غریبه خودتی همیشه پیشم بمون....! سحر 20 ساله یه مسافر تنها در حوالی جاده که اومده به صدای بارون گوش بسپره...! همین! |
|
RSS
|