![]() |
![]() |
|
| پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند |
|
باورم نمیشه!!! این همه حرف توی دلش داشته و من بی خبر بودم! چی بدتر از این ... که کسی رو با تمام وجود دوسش داشته باشی ! با خنده هاش شاد بشی با گریه هاش غمگین... از دوریش روزی هزار بار دلت بگیره و بغض خفت کنه... هزار راه و واسه گفتن دوست دارم رفته باشی... کسی که توی دلت ازش یه فرشته ساختی... یه دوست مهربون که وقت غروب دلت که می گیره از روشنی صبح فردا بگه... کسی که فکر می کردی بشه باهاش حرف زد ! تو چشاش نیگا کرد ... باهاش یه قل دو قل بازی کرد! کسی که نگفته از چشات بخونه که غم داری!!! اما بعد بفهمی که اشتباه می کردی! دوستت نداشته و تو رو دوست خودش نمی دونسته! اون هیج کدوم از حرفاشو به تو نگفته بوده هیچ کدوم! بفهمی که باورت نداشته !!! حتی یه ذره!!! خیلی سخته... خیلی... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 0:4 توسط سحر |
|
|
خدا جون وقتی مرا نقاشی می کردی زیبا نقاشی ام کردی ممنون!!! سالم نقاشی ام کردی باز هم ممنون... ولی آخه خدا جونم چرا تنها نقاشی ام کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کی باورش می شه؟ دارم از تنهایی می میرم!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 23:58 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود...
زیر این سقف کبود... یه غریبه آشنا! دل و جونمو ربود... این جوری نیگام نکن !!! گل یاس مهربون... اون غریبه خودتی همیشه پیشم بمون....! سحر 20 ساله یه مسافر تنها در حوالی جاده که اومده به صدای بارون گوش بسپره...! همین! |
|
RSS
|