![]() |
![]() |
|
| پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند |
گفتم باهاتم... گفتم باشه... گفتم میمونم... گفتم صادقم... گفتم باورم کن... گفتم عاشقم... اما....!!!.................... دروغ گفتم من بیشتر از همه اینها تنها بودم من بیشتر از همه اینها خسته بودم من بیشتر از همه اینها دلگیر بودم من بیشتر از همه دنیا درمونده بودم نمی خواستم بیشتر از این رسوای دلم بشم من هنوز هم انسانم باور کن هنوزم دوستت دارم....هنوزم عاشقم..... !!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 21:56 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود...
زیر این سقف کبود... یه غریبه آشنا! دل و جونمو ربود... این جوری نیگام نکن !!! گل یاس مهربون... اون غریبه خودتی همیشه پیشم بمون....! سحر 20 ساله یه مسافر تنها در حوالی جاده که اومده به صدای بارون گوش بسپره...! همین! |
|
RSS
|