![]() |
![]() |
|
| پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند |
|
امروز برايت روزي سر شار از معجزات معمولي آرزو مي كنم يك فنجان چاي تازه كه خودت درست نكرده باشي. يك تلفن غير منتظره از يك دوست قديدمي وقتي عجله داري چراغ خطر هاي سبزدر مسيرت سريع ترين صف در سوپر برايت روزي پر از چيز هاي كوچكي آرزو ميكنم كه باعث شاديت مي شوند. يك شعر زيبا در ميان ترانه هاي راديو رنگين كماني بالاي سرت در آسمان. لبخند دلنشيني به طعم روشن آب روي لب هايت. كليد هايت درست همان جا كه دنبالشان ميگردي. برايت روزي پر از شادي و كمال آرزو مي كنم. نمونه هاي بسيار كوچكي از كمال كه احساس غريبي به تو ميدهند. و اين احساس قشنگ كه خداوند به تو لبخند ميزند وبه آرامي مراقب توست! ! ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 18:45 توسط سحر |
|
|
نميدانم چرا بهترين لحظه هاي جواني... در فكر و خيال به هدر مي رود؟ در التهاب يافتن راهي براي گفتن يك جمله به آن كه دوستش مي داري كه: "نا خواسته عاشقت شده ام سعي كن بفهمي!!!!!" (كار ديگري از دستم بر نمي آمد موفق باشي!)
به نظر شما چرا هيچ راهي آروممون نميكنه؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 21:54 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود...
زیر این سقف کبود... یه غریبه آشنا! دل و جونمو ربود... این جوری نیگام نکن !!! گل یاس مهربون... اون غریبه خودتی همیشه پیشم بمون....! سحر 20 ساله یه مسافر تنها در حوالی جاده که اومده به صدای بارون گوش بسپره...! همین! |
|
RSS
|