![]() |
![]() |
|
| پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند |
|
دوستت دارم چون دست بر دل افسرده ام می نهی، زنگارهای بی ارزش و بی مقدار به سویی می زنی و نورمی تابانی بر گنجینه های پنهانی که تاکنون در ژرفا مانده بودند. برای آنانکه سراپرده ی دلشان مزین است به نام عشق |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 20:26 توسط سحر |
|
|
اگر خداوند يخچال داشت حتما عكس شما را روي در آن مي چسباند.اگر خداوند كيف پول داشت حتما عكس شما را داخل آن قرار مي داد. او هر بهار گلهاي تازه براي شما مي فرستد،او هر صبح نور خورشيد را به شما مي بخشد،هر زمان كه خواستيد با او حرف بزنيد،مي شنود.مي تواند در همه جاي دنيا زندگي كند اما او قلب شما را انتخاب كرده است.خداوند قول نداده كه روز ها را بدون درد و اندوه خنده را بدون غم،و روزهاي آفتابي را بدون روزهاي باراني قرار دهد اما قول داده است كه نيرو و توانايي را براي روزهاي پر تلاش،آسايش را پس از غم وروشنايي را پس ازتاريكي قرار دهد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 20:21 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود...
زیر این سقف کبود... یه غریبه آشنا! دل و جونمو ربود... این جوری نیگام نکن !!! گل یاس مهربون... اون غریبه خودتی همیشه پیشم بمون....! سحر 20 ساله یه مسافر تنها در حوالی جاده که اومده به صدای بارون گوش بسپره...! همین! |
|
RSS
|