تبليغاتX
یه نفر یه جایی تموم رویاهاش لبخند توست!!


یه نفر یه جایی تموم رویاهاش لبخند توست!!

پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند

سلام خداجونم... حالت خوبه؟

می دونم این روزا دیگه کمتر کسی حالتو می پرسه ولی من این کارو میکنم...ثانیه هام رو با تو قسمت می کنم...

خدایا یکم از خودت بهم بده... از اون همه خوبیت... دوس دارم از "تو" باشم... یه تیکه از خود خودت روی این زمین...

ولی خیلی سخته "تو "بودن:( 

هر روز تو دعاهام میگم: خدایا کمک کن خیر خواه کسی باشم که بد خواه من است...(وبلاگ نهال عزیزم)اما اعتراف می کنم که گفتنش آسونه و عمل کردن بهش خیلی سخته...

پ ن 1:نوشتن آرومم میکنه! به قول یه دوست ،نوشته ها رد پای عبورند...!

فردا که بر میگردم و نوشته هام رو میخونم یادم بیاد از کجا رد شدم و چطور قد کشیدم...

پ ن 2: پاییز بدجوری مستم میکنه

پ ن 3: این وبلاگ هم به بهانه است...

پ ن 4: خدایا می خوام اونی بشم که "تو" می خوای... میدونی که چقد دوستت دارم!!!

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 22:59 توسط سحر| |

خداجونم من از دوست داشتن های بدون شناخت می ترسم...

از نهنگ شدن ماهی کوچولوی دلم میترسم.....از دلتنگی ها ی بی مورد و گاه گاهم......

خدایا من همیشه گفتم که باورت دارم، منو ببخش اگه گاهی گله میکنم...!!!!

 آخه تو همیشه واسه من خدااااااااااا بودی ولی من همیشه حتی کمتر از یه بنده... !!!!

میدونم که دوسم داری چون همیشه بهترینا رو برام خواستی ....... باور دارم که هرچیزی هرچقدر هم عذاب آور و سخت باشه از سوی تو خیر مطلقه....

خداجونم فقط تو میدونی دلتنگی من از چیه!....... دلم پرواز میخواد ....

توآسموووووووون....مثل اون بادبادکی که تو ابرا سرک می کشید....

حس  میکنم خیلی زمینگیر شدم....به همه چی وصلم....یادم میره که دنیا فقط قهوه خونه اس...!

از زمینیا خسته ام...خسته.....زمین تنگه برام....!!!

اما همه ی امیدم به توء.....!

اگر عشق زمینی را بدون مهارت آغاز کنی چه بسا هرگز عشق فرازمینی را تجربه نکنی.....دردهای بزرگ برای هر روحی همیشه خوب نیست، بعضیها از همه زندگی کینه به دل میگیرند (نمیدونم از کیه...)

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 0:24 توسط سحر| |


دختران شهر

به روستا فکر می کنند

دختران روستا

در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک

به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند

مردان بزرگ

در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند

کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچ کس به خانه اش نمی رسد...
نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 23:41 توسط سحر| |

 به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ... 

 خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

 زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

 آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...

 و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

  به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

 بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

 فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

 زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :

 هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:  

رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،

لبخندی به ازای هر اشک ،

دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،

نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،

و اجابتی نزدیک برای هر دعا  .

جمله نهایی :  عيب کار اينجاست که من  '' آنچه هستم ''  را  با   '' آنچه بايد باشم ''  اشتباه مي کنم ،    خيال ميکنم  آنچه  بايد  باشم  هستم،   در حاليکه  آنچه  هستم نبايد  باشم .     /  زنده یاد احمد شالو

نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 14:32 توسط سحر| |

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز،همسری ام را سزاوار نیستی، تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی،خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را...غرورت غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها!

پسر نوح گفت: اما آنکه غرق می شود، خدا را خالصانه تر صدا می زند، تا آنکه بر کشتی سوار است.  من خدایم را لابه لای طوفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل...

دختر هابیل گفت: ایمان پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،هر کفری بدل به ایمان می شود. آنچه تو بدان رسیدی ایمان به اختیار نبود. پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.

پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آنکه جسارت عصیان دارد شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد مجال توبه نیز داده باشد!

دختر هایبل سکوت کرد و گفت:شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد،

 اما نام عصیان تو دلیری نبود.

دنیا کوتاه است و آدمی کوتاهتر...! مجال آزمون و خطا این همه نیست.

پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن. پیش از آنکه دست های درخت به نور برسد پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد.گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت.

من این گونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است. راه تو مطمئن تر دختر هابیل!

پسر هابیل این را گفت و رفت. دختر هابیل تا دوردستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید: آیا همسریش را سزاوار بودم!

(عرفان نظر آهاری) از کتاب من "هشتمین آن هفت نفرم"

عاشق نوشته هاش شدم

دیدم رو به خیلی چیزا تغییر داده...

نوشته هاش بهم بال پرواز میده.

خدای مهربونم این روزا بوی پاییز بدجوری مستم کرده...

خیلی دوست دارم...خیلی..........

نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 0:10 توسط سحر| |

سلام ای سال نو...          ای وامدار لحظه های روشن فردا

           خداحافظ تو را ای کهنه سال، ای خاطرات شاد و نازیبا

                   سلام ای سبزی و آب زلال و سایه های بید   ،  هلا ای آفتاب پاک پر امید

                                خداحافظ تو را ، یلدا و شب های زمستانی

سلامم بر تو ای سالی که می آیی، درودم بر تو ای فصل شکفتن ،  آشنای باطراوت، مهربان میلاد باریدن

                      خداوندا بگردان چون بهاران ،    حال ما را، سوی آن حالی که می دانی

              به جان سرو زیبا سبز خواهم شد ،     به سان قاصدک ها من رها از قصه خواهم شد

          سلام ای کوچه های شسته از باران

     خدایا کاسه تقدیر آوردم و قاشق می زنم تا صبح ،   عطا کن قسمت من را تو بهروزی

  خدایا، سالها و لحظه های رفته ام، رفتند،      مرا اینک، تو سال و لحظه های باسعادت هدیه ام فرما

به من آرامشی مهری عنایت کن ،        یقینی مرحمت فرما ،     بفهمم تا خدا، یک، یا خدا، باقیست....

     خدایا باور افسردگان را، چون بهاران ، زندگانی ده ،   کویر قلب تنهایان ، به مهری، آبیاری کن

               به کوی بی کسان، یک مهربانی، آشنایی، را تو راهی کن،  

     هر آنکس را که با هجر عزیزی امتحان کردی ،    به یاد خاطرش، عاشقانه زندگی کردن، تلافی کن

                 بسوزان ریشه های سرد نفرت را ، و راه و رسمدل دادن، ستادن پیش پایم نه

       به کامم لذت با هم نشستن، مهر ورزیدن عنایت کن

فهیم ارزش هر لحظه ام گردان ، بدانم خنده در آیینه، بس زیباست،  بفهمم بغض در آدینه، دست ماست

    بخوانم با قناری ها، خدا اینجاست

 عزیزا هفت سین عیدمان را، سایه سار سبز سیمای سحرخیزان سرواندیش ساعی،  مرحمت فرما

       چکاوک را تو یاری کن،   به آوازی دل همسایه مان را، شاد گرداند

       به خوشبختی، نشان کوچه بن بست ما را ده

               نشان مردم این شهر را، یاد بهار آور

  خدایا، در طلوع سال نو، آغاز راه سبز فرداها ،   تو قلب هر مسافر را ،   

          به نور معرفت ، آگه به راز و رمز زیبای سفر فرما

         بفهمان زتدگی بی عشق نازیباست ،که قدر لحظه ها، در لحظه ناپیداست...

 

                                                                            (کیوان شاهبداغی)                                  

           
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 23:37 توسط سحر| |

ای ستاره ها مگر شما هم آگاهید 

                        از دو رویی و جفای ساکنین خاک

                                                            که اینچنین به قلب آسمان نهان شدید!!! 

 

            ستاره ها , ستاره های خوب و پاک

                                            که همچو قطره های اشک سربدار

                                                                       سر بدامن سیاه شب نهاده اید

 

                                      ای ستاره ها کز آن جهان جاودان

                                                                     روزنی بسوی این جهان گشاده ایید

                                                                                          ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها

                                      

                                         پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟

   

خیلی دلتنگتم............. آسمونم ببار .........

دلم واسه تو و نم نم بارونت لک زده!      

یادت میاد چه دنیایی داشتیم ؟! هر شب ستاره های رو دامنتو میشمردم تا خوابم ببره ، تو واسم لالایی

می خوندی ...... با صدای چیک چیک بارون...!

دلم برای لالایی های مهربونت تنگه آسمون ...!!!

کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم...

آسمونم میبینی؟.......چه ساده گم شدم تو هیاهوی این همه دوست!!!

انقدر اینجا سوت و کور که صدای تیک تاک قلبمو میشنونم!

این روزا با تمام سختیاش بازم قشنگه...

خدا رو شکر می کنم...!

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:35 توسط سحر| |

 

تو می توانی آسمان زندگیم را از بین ببری، بارانش را �­ذف کنی، ابرش، ستاره، کیهان، و کهکشانش را نیز!!!

اما نمیدانی که آن پا بر جاست... چون ذهن من سرشار است از آسمان و ابر و ستاره...!!!

 

گورستان،

با تمام �­رف و �­دیث هایش تنها راز شاد زیستن است!!!

گورستان با سکوتش می گوید: " سخت نگیر!

زندگی ارزش یک ثانیه اندوه را ندارد...!!!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 21:35 توسط سحر| |

گاه و بی گاه دلم بد جوری واسه خدا تنگ می شه، یه وقتایی دلم می خواد بهم وقت بده و تو یه جلسه خصوصی دو نفره درددلامو بشنوه!

اون منو از ملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت قبلی محروم نمی کنه! هیچ وقت اسمم واسه صحبت با اون وارد یه لیست انتظار طویل نمیشه که معلوم نیست کی نوبت به من می رسه،محــــــــــــــــــاله، محاله ممکنه بهم بگه نمی پذیرمت...!

خیلی بزرگواره، با وجودی که بالاترین مقام این دنیای شلوغ پلوغه، هیچ وقت منتظرم نمی ذاره. گاهی اوقات واسش نامه می نویسم و میدونم که نامه هامو بی جواب نمي ذاره...

وقتی تو دفتر خاطراتم نامه هام رو مرور می کنم میبینم حتی یه دونشم بی جواب نمونده.

من و خدا یه قول و قراری با هم گذاشتیم. اون به من قول داده که همیشه مراقبم باشه و کمتر از عالی بهم نده و من بهش قول دادم حتی اگه دل بی قرارم در حسرت آرزویی بال بال می زد و شوق استجابت دعایی آتیشم می زد، با تموم وجودم بدون ذره ای تردید اول بگم اجازه خدایا؟ خدایا تو اجازه میدی؟ تو صلاح می دونی؟

اگه تو ناراضی باشی دلم به نا رضایتیت راضی نمیشه. میدونم آخه تو دوسم داری همیشه برام بهترین ها رو خواستی، اصلا از خوبی بی انتهای تو بد خواستن واسه بنده هات محاله!!!

اعتراف می کنم قول سنگینیه و عمل کردن بهش مثه به زبون آوردنش کار ساده ای نیست. واسه همین از خودش خواستم و بهش گفتم : من فقط یه بنده ام، چیزایی هست که تو می دونی و شاید من هیچ وقت نفهمم. اسراری هست که شاید دونستنش،فهمیدنش، تو ظرف ادراک و گمان من نگنجه!

اینو تو می دونی پس واسه لحظه های دشوار، به من قدرت تحملشو ببخش...!

منو به اون نقطه برسون که همیشه یادم بمونه، همیه چیز از سوی تو خیر مطلقه، حتی اگه همه چیز عذاب آور و دشوار باش.

  QoMEC Daily Photo Picture Wallpaper Daily Gallery

گاهی اوقات آرزویی داشتم و زیر آرزو هام نوشتی موافقت نمی شود. راستش اولش حس خوبی نداشتم.دلم می گرفت. شاید به خاطر جنسم که شیشه حس و عاطفه بود. منو ببخش که یه وقتایی از سر بی صبری و ناشکیبایی، تو خلوت و تنهاییم ازت می پرسیدم، آخه چرا؟ وقتایی که هر چی فکر می کردم، فکر اسیر خاکم به هیچ جا نمی رسید. پیش می اومد که با یه بغض توی گلوم تکرار کنم، آخه واسه چی؟... چی می شد اگه...؟

یه وقتایی از سر بی حوصلگی و فراموشکاری بهت گله می کردم.

چه قدر از بزرگواریت شرمنده ام، که منو تو تموم لحظه های ناشکریم، تو تموم لحظه های بی صبریم، با محبت تحملم کردی ، نه تنبیهم کردی، نه حتی ذره ای محبتت رو ازم دریغ کردی.

توی تنها ترین لحظات تنهاییم، درست تو لحظه هایی که فکر می کردم هیچ کس نیست، واسم نشونه می فرستادی که من خودم تا آخرین لحظه باهاتم، واسه تمومی لحظه هات همراهتم. من تنها بنده ی تو نبودم، اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی...

تو تنها و محکمترین قوت قلب دل تنهام، تو طوفان های زندگیم، تو ابتدا و اصل آرامشم، تو از من به من نزدیکتر بودی، موندم که چه طور گاهی اوقات چشمای غافلم ندیدت، اما تو هیچ وقت حتی لحظه ای منو ترک نکردی.

 روزایی رسید که فکر کردم با من قهری،تو حتی در همون لحظه ها، با همون فکر اشتباه، که حتی از به خاطر آوردنش شرمنده میشم، از من قهر نکردی، منو به خاطر اون فکر اشتباه و کودکانه، طرد نکردی!

من دوستت دارم، منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه، اما دلم به بزرگی بی حد تو خوشه و پشتم به کمک های توگرم. از تو سپاسگزارم که همیشه با بزرگواری کمکم کردی!

تو همونی که هر وقت ازت یاد کردم بهم امید بخشیدی، تو یادت چیزی هست که منو زیر و رو می کنه، غصه هامو می شوره و دلشکستگی هامو ترمیم می کنه. چیزی که در هیچ چیز غیر از یاد تو نیست! هر وقت خواستم ببینمت، بی درنگ با مهربونی

،در رو به روم باز کردی، نگاه نکردی گناهکارم، حذفم نکردی.

من همیشه دست خالی به دیدنت اومدم ام تو همیشه با دست پر روانه ام کردی! هر وقت صدات کردم، طوری بهم جواب دادی که انگار مدتهاست منتظرم بودی.هر وقت ندونسته از بی راه سر در آوردم، خودت منو صدا کردی. گاهی با تلنگر اتفاقات ساده روزمره، منو از ادامه یه راه غلط منع کردی.

اما حتی اون وقتی که ازم مکدر بودی، با بزرگواری آبرومو حفظ کردی.تو همیشه خدا بودی و من همیشه حتی کمتر از یه بنده! به من از صفات و ذاتت چیزایی ببخش تا جسم خاکی من به روح آسمونی تو حتی شده یه سر سوزن نزدیک تر بشه...!

 

به حافظه ام قدرتی ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هیچ وقت از خاطر نبره، به اراده ام همتی ببخش، تا استوار بر این عهد پا بر جا بمونه...!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:51 توسط سحر| |

 

خدایا چرا هیچکس حر فای منو نمی فهمه؟؟؟!!!

چرا هیچ کس قدر محبتای منو نمیدونه و نمی فهمه..........!

خدایااااااا چرا آخه........ چرا آدما این قدر سنگدل شدن؟؟؟

خدای مهربونم فقط بگو من چی کار می تونم بکنم؟؟؟

نمی دونم....

نمی دونم چی باید بگم...!

          

گاهی وقتا جلو نمی شه رفت...

آدمها از دور دیدنی ترند!

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:48 توسط سحر| |

نینایی ...

نمی دونم که کجا و با کی هستی...! اما میدونم که همیشه تو قلبمی!

خیلی دلم برات تنگه... خیلی!

QoMEC Daily Photo Picture Wallpaper Daily Gallery

سوی چشمانم را فرو کش....................... می توانم ببینمت!

گوش هایم را ببر............................ می توانم بشنومت!

و بی پا می توانم به سویت بپویم و بی دهان نیز میتوانم بخوانمت...!

بازو هایم را ببر... تــــــــــــــــــنگ در بـــــــــــرت می گیرم ... با دلم چنان که با دستانم...!

قلبم را از تپیدن باز دار مغزم خواهد تپید!!!

و اگر در مغزم آتش افکنی تو را در خونم خواهم برد...........!!!

                                                                                  ماریا ریکله

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:27 توسط سحر| |

                

*خدایا دوستت دارم!

به خاطر نعمت هایی را که بهایشان را گران می پردازیم!

به خاطر جنگلی که برایمان آفریده ای ,

به خاطر همه چیز و هیچ چیزی که داریم!

خدایا دوستت دارم !

به خاطر هوایی که فعلا رایگان است!!!

 

*در طوفان زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است!

 

*سالهاست اسم بازی من و خدا زندگیست...

هیچ چیز مثل بازی ما عجیب نیست!

بازی ای که ساده است و سخت... مثل بازی بهار و درخت

با خدا طرف شدن کار مشکلی است....

زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی است...

 

*مادر ترزا میگه: وقتی که هیچ جیز نداری, صاحب همه چیز هستی...!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:27 توسط سحر| |

 

حتی اگه بدونیم که به این زودیها سبز نمیشه!

باید بکاریم حتی اگه بدونیم که سیل ممکنه تمام محصولاتمون رو با خودش ببره.

باید بکاریم حتی اگه بدونیم که خشکسالی محصولاتمون رو خراب می کنه.

باید بکاریم حتی اگه بدونیم ممکنه آفتی بیاد و محصولاتمون رو از بین ببره.

ما می کاریم...

تا روزیکه هیچ چیزی برای از بین بردن محصولاتمون وجود نداشته باشه!

 

 

و اما تو همواره مهربان باش...

اگر بعضی از افراد بی منطق و خودمحورند

             تو همواره آنها را ببخش!

 اگر نسبت به دیگران مهربانی ولی آنان تو را به خود خواهی متهم می کنند

            تو همواره مهربان باش!

اگر فردی موفق هستی ولی در نهایت تعدادی دوست دروغین و دشمن حقیقی به دست آورده ای!

            تو همواره بکوش تا موفق شوی!

اگر صادق و یکرنگ هستی ولی ممکن است دیگران فریبت دهند!

            تو همواره صادق و یکرنگ باش!

اگر ممکن است هر آنچه طی سالیان دراز ساخته ای توسط فردی در یک لحظه ویران شود...

            تو همواره در حال ساختن باش!

اگر به شادابی دست می یابی و ممکن است دیگران حسادت کنند...

            تو همواره شاد باش!

اگر ممکن است خوبی های امروزت فردا فراموش شود...

            تو همواره خوب باش!

بهترین چیزی را که در توان داری  به دنیا هدیه کن حتی اگر کوچک باشد...

            تو همواره بهترین ها را هدیه کن!

در آخر در می یابی هر آنچه هست در میان تو و خدای توست!

 

        

نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 20:52 توسط سحر| |

چتردوستي

می دانی عزیز من, آدمها این روزها به دنبال آسان ترین رابطه هایند, همه چیز را کوتاه و فشرده می خواهند

حاضر و آماده!... برای همین است که آخر مطالب طولانی نظر می دهند: وبلاگ زیبایی داری  به من هم سر بزن! این روزها دیگر کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را از روی نوشته هایش کشف کند, زیبایی هایش را بیرون بکشد,تلخی هایش را صبر کند,آدم های امروز دوستی های کنسروی می خواهند, هیچ کس حال و حوصله ی پخت و پز ندارد, یک کنسرو می خواهند که فقط درش را باز کنند!

بعد یک نفر مهربان و شیرین از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزند و بگوید حق با توست!

من اما دوست دارم ذهن همه را بخوانم, درد هایشان را بچشم, شادی هایشان را حس کنم, ساعت ها پست های طولانیشان را بخوانم تا بفهمم پشت این همه حرف چه غمی نهفته؟!

من آدم ها را دوست دارم! نه به خاطر آنچه بروز می دهند, به خاطر آنچه هستند و نمی توتنند فریاد بزنند!

دوست دارم چشم هاشان را تماشا کنم, غرق شوم در رازهاشان, احساسات به زبان نیامده شان را کشف کنم

و بعد عاشقشان شوم!!!

 

نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11:9 توسط سحر| |

 

همسفر نمی دونم که تا حالا تجربه کردی یا نه؟

چه آرامشی داره وقتی همه چیزو به خودش می سپری!!!

مثل پرواز رو ابرای سفید میمونه...

 خدای مهربونم

 دیگه هیچ حرفی ندارم وقتی دستم تو دستته ...

دیگه به هیج صدایی جز صدای بارون گوش نمی سپرم...

دیگه جز آسمون قشنگت هیچی نمی خوام ببینم!

من سکوت میکنم.......................تا تو فریادم کن!!!

 

 

 

 

 تقدیم به تو ای هم ستاره

 

  خداوند اغلب اوقات به دیدن ما می آید ولی اکثر مواقع ما خانه نیستیم!

 

       بخش بزرگی از نعمت های خدا برای انسان بی جواب گذاشتن برخی دعاهای اوست!

 

 خداوند هر کدام از ما را چنان دوست دارد که انگار فقط یکی از ما وجود دارد!

 

       اگر دوست داری خدا را بخندانی, نقشه هایی که برای آینده ات کشیده ای را به او بگو!

 

 ترجیح میدهم با خدا در تاریکی قدم بزنم تا اینکه تنها در روشنایی راه بروم!

 

       خداوند زمین(دنیا) را کروی آفریده تا ما قادر نباشیم خیلی جلوتر جاده را ببینیم!

 

 

 

نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 0:11 توسط سحر| |

گاهی شبا از دلتنگی خوابم نمی بره!!!

کاش می دونستی!..........که دلتنگی من ازحرفهای تلخ توست!

کاش چشم های مرطوب مرا باور می کردی ... می فهمیدی این باران نیست که می بارد...

صدای خسته ی من است که ....

                         

                               

 

 

خدا جونم مگه من دنبال چیم؟جز تو؟! یه جایی خوندم ... وخدا محبت است!

مگه جز مهربونی و محبت چیز دیگه می خوام؟!

پس چرا راه تاریکه؟؟؟

شاید من خیلی تارم...

 

 

خدای من

 به دامن هر شب...

هزاران ستاره نشسته...

..............شبم من

خدایااااااااااااااااا

به دامنم... چرا؟.........  یک ستاره ندارم؟

 Follow Me Venus!

وقتی در مقابل عشقی که ارسال می کنم!

هیچ محبت و عشقی دریافت نمی کنم..........دلتنگ و خسته می شم!!!

هیچ چیز آرومم نمی کنه........هیچ نیرویی جز خدا بهم امید نمی ده...

خدایا مهربونم...

نکند بادی بیاید!!!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 0:25 توسط سحر| |

                  

 

 

اي ...

                         از کجا آمد ه ای ؟
                                        که چنین نمناکی!
                                                     زیر باران بودی؟
                                                                ای خیال ابدی!
                                                                          بی تو من تنهایم
                                                                                         تو چرا غمگینی؟

                        من اگر می گریم
                                       ترس فردا دارم
                                                    ترس بی تو ماندن
                                                                   تو چرا می گریی؟

                        ای صدای قدمت
                                        نبض دلتنگی من
                                                           من اگر دلتنگم
                                                                           تو چرا تنهایی؟


                      رو به رویم بنشین
                                 حرف دل با من گو
                                                  من اگر خاموشم
                                                                    تو چرا دلتنگی؟

                     من اگر تاریکم
                                 مثل شب های دگر
                                                   پشت این پنجره ها
                                                                   تو چرا خاموشی ؟

                   من اگر می بارم
                                  مثل باران بهار
                                             تو چرا نمناکی؟

                  سایه ات زد فریاد
                                 من برای غم تو می گریم
                                                         من مسافر هستم
                                                                         آمدم تا بروم

                                  رفتنم تا ابدیت جاریست ....


.                     

                       

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 1:26 توسط سحر| |

باران يه شوقه براي رهايي

 

 رهايي از سرزمين تنهايي...

 

 و صداي باران براي من و تو لالايي است! يه لالايي که آسمون مهربون با کمک ابر عاشق براي ما

 

 مي خونه.

 ماه من!

اگر اين باور را داري پس اين تو و اين هم صداي باران!!!

 

 

ماه من!

 

 

منتظر نباش...كه شبي  بشنوي  از اين دلبستگي ها ي ساده دل بريده ام!!!...كه عزيز باراني ام را در جاده اي جا گذاشته ام!!!...

يا در اسمان به ستاره ي ديگري سلام كردم!!!.

 

توقعي از تو ندارم!!!...

اگر دوست نداري در همان دامنه ي دور دريا بمان!!!...

هر جور راحتي........

باران زده ي من!!!!!..........

همين سوسوي تو از ان سوي پرده ي دوري براي روشن كردن اتاق تنهاي ام كافي است!!!...

من كه اينجا كاري نمي كنم....فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم!!!!.......همين....!!

اين كار هم كه نور نمي خواهد.....!!!

مي دانم كه به حرفهايم مي خندي...............!!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 0:28 توسط سحر| |

 

سلام

امشب دلم گرفته... اما این بار خدا هم پیشه منه! همین طور اون ستاره مهربون که از فاصله ها می تابه و داره نیگام می کنه!!!

 

 لبخند مهربونش رو احساس می کنم...

خدایا بدون تو برام خیلی سخته...!

اگه نداشتمت چی کار می کردم؟

 

خدا جونم دلم می خواد یه جایی اون بالا بالا ها رو اون ابرای سیاه و سفید بشینم و گریه کنم !

جایی که  اشکامو فقط تو ببینی و ستاره هات ! از زمینی ها خسته شدم! حتی از خودم...

یه دوست مهربون(زمزمه)به مهمونی دعوتم کرده!منم با کمال میل پذیرفتم.

حالا نوبت منه که مهمونی رو ادامه بدم...

 

خدایا بازم به خاطر همه ی مهربونیات ممنونم!کلمات خیلی فقیرن واسه تشکر کردن از محبتت!!!

خدای من می خوام دعا کنم ..............

واسه تموم کسایی که از وبلاگم دیدن می کنن....میان و میرن...

و پنج نفر از دوستان رو به این مهمونی دعوت می کنم!

 

قاصدکم که همیشه قاصد مهربونیه

 http://www.msm-msm.blogfa.com/

 

لیلای عزیزم که خیلی دوره اما خیلی نزدیک(توی قلبم)

 http://www.tipal.blogfa.com

 

طنین خوبم که نوشته هاش همیشه نور میده و راهم رو روشن می کنه http://zibakhodast.mihanblog.com

 

عسل تنهای من که دلم براش تنگ شده !

 http://hojoometanhai.blogfa.com

 

زمزمه خوب خودم(من صداتو شنیدم! آواز خاموشت رو ) http://www.harfhayebiseda.blogfa.com

 

و همه دوستای خوب مهربونم که اسمشونو نبردم

 

خدایا!خدای مهربونم بهترینها رو ... واسه عزیزام ازت می خوام!

 

می دونم دست خالی نمیمونم...

 

خیلی دوست دارم!

 

 

                      

نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 1:44 توسط سحر| |

خدای خوبم

می دونم که کارم شده گله از تنهایی هام. منو ببخش!!!

اما امروز فقط اومدم بگم ... خیلی خیلی ممنونم از این که همه چیز مرتبه !

به خاطر اون دست مهربونت...به خاطر همه جیز...خدای خوبم خیلی دوست دارم!!!

 

        من و

                   شب و

                          تنهایی و

                                     تاریکی و

                                           یک شمع روشن

                                                             خدایا!

                                                                   نکند بادی بیاید

پناهم باش. عشقم باش. خدایم باش. میخوام فقط عشق تو توی قلبم باشه. فقط تو رو دوست داشته باشم . چون میدونم جواب اعتمادم رو میدی ٬دلمو نمی شکنی و...دوستم داری...باشه..قبول....منم دوستت دارم...خیلی زیاد....بیشتر از همیشه. فقط از من خسته نشو...

 

روزهام مي گذره ٬ بدون اينكه احساس كنم ... سرگرمم... يه جور دل مشغولي ...یه انگیزه یه هدف

...و یک عشق خدا رو شکر می کنم!!!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 22:13 توسط سحر| |

                                      زیبایی عشق به سکوت نه فریاد!

                            زیبایی عشق به تحمل نه خوردشدن و فرو ریختن!

 

غروب تنهایی            

 

           عشق خیالیه که اگه به واقعیت برسه تموم شیرینی خودش رو از دست میده...

           عشق یه کویره که عاشق تشنه با رویای سراب معشوق قدم به جلو میزاره!

            عشق سخن گفتن با نگاهه!عشق امید به رسیدن و ترس از نرسیدن...

             آه...

نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 22:35 توسط سحر| |

  باورم نمیشه!!!

 این همه حرف توی دلش داشته و من بی خبر بودم!

 چی بدتر از این ...

 که کسی رو با تمام وجود دوسش داشته باشی ! با خنده هاش شاد بشی

 با گریه هاش غمگین...

از دوریش روزی هزار بار دلت بگیره و بغض خفت کنه...

هزار راه و واسه گفتن دوست دارم رفته باشی...

کسی که توی دلت ازش یه فرشته ساختی... یه دوست مهربون که وقت غروب

دلت که می گیره از روشنی صبح فردا بگه...

             

کسی که فکر می کردی بشه باهاش حرف زد ! تو چشاش نیگا کرد ... باهاش

یه قل دو قل بازی کرد! کسی که نگفته از چشات بخونه که غم داری!!!

اما بعد بفهمی که اشتباه می کردی! دوستت نداشته و تو رو دوست خودش

نمی دونسته! اون هیج کدوم از حرفاشو به تو نگفته بوده هیچ کدوم!

بفهمی که باورت نداشته !!!

حتی یه ذره!!!

خیلی سخته...

خیلی...

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 0:4 توسط سحر| |

 

 خدا جون وقتی مرا نقاشی می کردی زیبا نقاشی ام کردی ممنون!!!

سالم نقاشی ام کردی باز هم ممنون...

با غرور نقاشی ام کردی باز هم ممنون...

ولی آخه خدا جونم چرا تنها نقاشی ام کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                    

                      کی باورش می شه؟ دارم از تنهایی می میرم!!!

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 23:58 توسط سحر| |

            

گفتم باهاتم...

گفتم باشه...

گفتم میمونم...

گفتم صادقم...

گفتم باورم کن...

گفتم عاشقم...

                                        اما....!!!.................... دروغ گفتم

   

من بیشتر از همه اینها تنها بودم

من بیشتر از همه اینها خسته بودم

من بیشتر از همه اینها دلگیر بودم

من بیشتر از همه دنیا درمونده بودم

                نمی خواستم بیشتر از این رسوای  دلم بشم

                                                                      من هنوز هم

                                                                                                          انسانم  

                  باور کن هنوزم دوستت دارم....هنوزم    

                                                                              

                                                      عاشقم..... !!!!!!                                              

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 21:56 توسط سحر| |

                

                                        

ستاره ها به من وتو پیغوم میدن که هر کسی به دنبال جفت خودش می پره , تا در کنار هم آروم بگیرن...   

هر ستاره واسه ما آدما , مثه یه نگاه تازه س

 ستاره ها توی آسمون  کنار هم می درخشن و هیچ کدوم جای دیگری رو تنگ نکرده. بیا من وتو هم یه نگاه تازه بشیم . واسه رها شدن هی ساده بشیم.

دل زندگی با ما می تپه وصل کن خودتو به این همه ستاره که بهت زل زدن.

                 

 

ستاره ها نمی میرند حتی اگه تیره ترین شبها از راه برسه . حتی اگه تو خواب بشی و اونا رو نبینی .حتی اگه فرسنگ ها از اونا فاصله داشته باشی.ستاره ها همیشه زنده اند و می تابند چه روز و چه شب مثل حالا که من در خنکای سحرگاهی بیدارم و نور خورشید همه جا می تابه .اما میدونم در پس این روشنایی ستارها منو می بینن می تابند.

 

                  ستاره

                 یا اصلا شاید تو خودت ستاره ی یه نفر باشی … پس همیشه روشن باش!!!

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 11:42 توسط سحر| |

اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنشه؟!!

چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه رو به خاطر بيار..........

 اگه چشمات تر شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داري!!!

            

وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود!!!

ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ............

کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن........

نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نميفهمه!!!!!!!!!

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 20:50 توسط سحر| |

                    

خداحافظ همين حالا، ...

همين حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام

خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد... به ياد آسموني که منوووووو از چشم تومي ديد

اگه گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت سادست!

نه اين که مي شه باور کرد دوباره آخر جادست!

خداحافظ واسه اينکه نبنديم دل به رويا ها!!!

بدونيم بي توو با تو هميينه رسم اين دنيا ،

خداحافظ خداحافظ همين حالا خدا حافظ...

(به ياد دوست خوب خودم ثمر جون)

نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 11:21 توسط سحر| |

               

يک نفر دلتنگ است...

يک نفر... مي گريد

يک نفر سخت دلش بارانيست...

يک نفر در گلوي خويش بغض خيسي دارد...

 بغض کالي دارد...

يک نفر طرح وداع مي کشد روي گل سرخ خيال!!!

دوستاي مهربونم

 سلام ببخشيد... اينا حرفای دلم بودن...!!!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 22:37 توسط سحر| |

                         امروز برايت روزي سر شار از معجزات معمولي آرزو مي كنم

     يك فنجان چاي تازه كه خودت درست نكرده باشي.

                                                    يك تلفن غير منتظره از يك دوست قديدمي

          وقتي عجله داري چراغ خطر هاي سبزدر مسيرت

             سريع ترين صف در سوپر

برايت روزي پر از چيز هاي كوچكي آرزو ميكنم كه باعث شاديت مي شوند.

                          يك شعر زيبا در ميان ترانه هاي راديو

                                                      رنگين كماني بالاي سرت در آسمان.

          لبخند دلنشيني به طعم روشن آب روي لب هايت.

                                    كليد هايت درست همان جا كه دنبالشان ميگردي.

                برايت روزي پر از شادي و كمال آرزو مي كنم.

        نمونه هاي بسيار كوچكي از كمال كه احساس غريبي به تو ميدهند.

      و اين احساس قشنگ كه خداوند به تو لبخند ميزند وبه آرامي مراقب توست! ! !

                         Tundra

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 18:45 توسط سحر| |

نميدانم چرا بهترين لحظه هاي جواني...

در فكر و خيال به هدر مي رود؟

در التهاب يافتن راهي

براي گفتن يك جمله به آن كه دوستش مي داري

كه: "نا خواسته عاشقت شده ام

سعي كن بفهمي!!!!!"

(كار ديگري از دستم بر نمي آمد موفق باشي!)

به نظر شما چرا هيچ راهي آروممون نميكنه؟

نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 21:54 توسط سحر| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ